خاک می خواند مرا هر دم به خویش

دهه آخر بهمن ماه مصادف با سالمرگ فروغ فرخزاد شاعر توانمند معاصر است . فروغ ، پریدخت شعر پارسی ایران یگانه شاعری است که علیرغم اینکه سالها از خاموشی اش می گذرد هنوز هم اشعارش زمزمه ذهن و زبان بسیاری از زنان و دختران اهل فکر است . این که چرا فکر فروغ و شعر او هنوز زنده و با طراوت است قصه اصلی ماست ، باید اذعان کرد که راز ماندگاری و محبوبیتش نیز در نمادی است که تمامی خواسته ها و آرمانهای زن ایرانی را تجسم کرده و فریاد می زند . او دختری جوان و عاشق است که وقتی دنیای ایده آلش را در احساسات خود آرایش می دهد با جواب دندان شکن قوانین نانوشته و سخت گیرانه اجتماع مواجه می شود . شعر فروغ صدای دلنواز و پر طپشی است که بیرق طغیان و رهایی از بند ، در سطر سطر آن موج می زند . او زنی عصیان گر است که طاقت اسیر ماندن در دیوارهای بلند اجتماع را ندارد و مغلوب نگاه تحقیرآمیز جامعه مردسالار خویش نمی گردد .
فروغ زنی است که از همنشینی با عادت های مالوف جامعه سنتی و تسلیم شدن به زنجیرهای تعبیه شده در آن بیزار بود و همه عمر کوتاه خود را مصروف برداشتن این حصارهای آهنین کرد . او با شعرش به نبرد با تابوهای تنیده شده در جامعه مردسالار ما رفت و زندگی خویش را نیز بر سر آن نهاد اما هیچوقت از آرمان و دغدغه هایش عقب نشینی نکرد .
همه زندگی فروغ شعر نبود ، روح نا آرام او مالامال از حس انسانیت و انسان دوستی بود ، فروغ شاعری است که از لمس زخم های مردم ابایی نداشت ، در خانه جذامیان با آنها هم سفره می شد و سرپرستی فرزند کوچک پدر و مادری جذامی را بر عهده می گرفت تا همه عشق مادریش را نثار او کند . برای روح لطیف و زنانه او ، طعنه های اجتماعی که او را عصیانگر می داند و آبروی او را در سر به زیری و پائین بودن صدای زنانه اش می پندارد بسی درد آور و جانکاه است به نحوی که در غالب نوشته های او شکوه اش از سرزنشهای مردم بلند می شود :
با این گروه زاهد ظاهر سازدانم که این جدال نه آسانست
شهر من وتو ، طفلک شیرینم
دیریست کاشانه شیطانست
من از میان ریشه های گیاهان گوشتخوار می آیم
و مغز من هنوز
لبریز از صدای وحشت پروانه ایست که او را
در دفتری به سنجاقی
مصلوب کرده بودند.








این وبلاگ مکانی است برای تعامل و گفت و گو با دوستان حقوقی خصوصا دانشجویان عزیز