پادشاه فصل ها پاییز

آسمانش را گرفته تنگ در آغوشابر با آن پوستین سرد نمناکشباغ بی برگیروز و شب تنهاستبا سکوت پاک غمناکشساز او باران ، سرودش بادجامه اش شولای عریانی استور جز اینش جامه ای بایدبافته بس شعله ی زر تارو پودش بادگو بروید یا نروید ، هر چه در هر جا که خواهد یا نمی خواهدباغبان و رهگذاری نیستباغ نومیدانچشم در راه بهاری نیستگر ز چشمش پرتو گرمی نمی آیدور برویش برگ لبخندی نمی رویدباغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت پست خاک می گویدباغ بی برگیخنده اش خونی است اشک آمیزجاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آنپادشاه فصل ها پاییز
+ نوشته شده در ساعت توسط اردشیر محمدی
|
این وبلاگ مکانی است برای تعامل و گفت و گو با دوستان حقوقی خصوصا دانشجویان عزیز