نیما در این شعر قبل از آن که موضوع غرق شدن یک انسان را فریاد کند ، به شاد و خندان بودن آنان در ساحل زندگی اشاره می کند که خنده و بی خیالی این جماعت ، " جامعه " را در گرداب  فقر و فلاکت گرفتار ساخته است . نیما در این شعر به درستی به مردم نهیب می زند که اگر تصور می کنید دست ناتوانان را گرفته اید تا توانایی را برای جامعه به ارمغان آورید و اگر کمربندهایتان را برای نجات این جامعه مفلوک ، تنگ بسته اید  پندارتان بیهوده است چرا که " یک نفر در آب دارد می کند بیهوده جان ، قربان " . آری از دیدگاه نیما هیچ چیز مهمتر و حساس تر از جان انسان ها نیست .

به نظر نیما در چنین شرایطی ، فریاد یاری طلبی جامعه مفلوک و در حال غرق شبیه موجی است که با رسیدن به ساحل پخش و بی اثر شده و می میرد ، این امواج بی اثر به مرور او را که در حال غرق شدن است خسته می کند . او از فریاد خسته می شود و ساحل نشینان نیز از سرخوشی مست می گردند . صدای خنده ساحل نشینان تلاطم دریا را بیشتر و بیشتر می کند و آن را با صدای باد ممزوج می سازد . باد نماد بیهودگی فریاد فرد در حال غرق است که صدایش به گوش ساحل نشینان نمی رسد . شاعر در اینجا احساس مسئولیت می کند و برای خود نقشی تاریخی قائل است او بر بلندای قله تاریخ می ایستد و همه آدمها را فارغ از زمان و مکان مخاطب قرار می دهد که : " آی آدمها .... "

آی آدمها که روی ساحل آرام در کار تماشایید!
موج می کوبد به روی ساحل خاموش؛
پخش می گردد چنان مستی بجای اُفتاده. بس مدهوش
می رود، نعره زنان این بانگ باز از دور می آید،
آی آدمها!
و صدای باد هر دم دلگزاتر؛
در صدای باد بانگ او رها تر،
از میان آبهای دور و نزدیک
باز در گوش این نداها،
آی آدمها!